دوسال این خانه ام بی نور بودست
فزون از نور ، همچو گور بودست
تمام هفته حالم زار بودست
عزیزان ِ پدر در راه بودست
وجودم بهر خواب مهجور بودست
بجز چند ساعتی در خواب بودست
گهی شام و سحر یکجور بودست
فراق این عزیزان زور بودست
سرم در فکر درس و کار بودست
که بعضا در دواوین جای بودست
که چایی دم به دم همراه بودیت
که دردم در غریبی زار بودست