نخستین روز دیدارم
برای رخ دلدارم
خوش آمد گفت زن مارم
به لبخند، گفت دامادم
بخور از میوه ها شادم
وگر نه ! پاسخی دارم!
بدیدم میوه ها درهم
یکی باریک و دیگر خم
دگر چاق و پر از ماتم
نخوردم میوه الا ، خم
بگفتم می خورم زن مار
بماندم مدتی در دار
چایی آورده آن یارم
خجالت داد زن مارم
پریده رنگ و رخسارم
بدیدم یار و دلدارم