مرا ماموریت دادند به سیستان
میانِ برف و یخ اوج ِ زمستان
به همرای دو تن از جمله نیکان
غلامی ، بنده یی ، آن ماه ِ تابان
ز مشهد تا به سیستان با اتوبوس
بسی پرر ماجرا ، با حزن و افسوس
رسیدیم شهر قائن بعد ِ آن شام
هوا سرد و زمین یخ ، گوئیا جام
نبود آبی برای یک طهارت
ز این ماموریت آمد ندامت
سه ساعت این مسیر افزون گردید
فزون از راه ؛ دلها خون گردید
جمالی شد مریض از درد ِ معده
مثال ِ دردِ او چون درد ِ عده
تمام راه داشت ناله ؛ شکایت
بسی پر ماجرا هست این حکایت
رسیدیم شهر سیستان صبح بامداد
عزیزِ بنده یی ، آمد به امداد
شدیم عازم به سوی بحث و اجلاس
بگفتند و بگفتیم دُر و الماس
به وقت ظهر شدیم بهر عبادت
نماز ظهر و عصر خواندیم جماعت
سپس بعد صلوة از بهر اطعام
نشستیم دور هم اکمال و اتمام
سپس بعد ناهار در جمع یاران
هدایا داده اند ما را عزیزان
رسید وقت وداعِ جمع دوستان
علیزاده ، حسامی ، شیخ دهقان
به شکل ، گشت و گذار در شهر و بازار
مهیا شد غلامی ، هِـــد و شلوار
شدیم با هم روانه سوی بازار
ندا آمد سپس از سوی دادار
اران مغرب از گلدسته ی شهر
به سمع ما رسید ای یار و یاور
مهیا ما شدیم بهر عبادت
نماز شام خواندیم با جماعت
ز بین این مساجد کل این شهر
شدیم در مسجد مولا و رهبر
علی بن ابی طالب امام ‌و رهبر من
مراد و مونس و هم سرور من
سپس بعد نماز و ، وآن عبادت
برای خواب بر گشته ، عمارت
جناب بنده یی بهر زیارت
ز قوم و خویش و یاران بر سعادت
نمودند ، ترک ِمان ، ما در عمارت
غلامی با حقیر داشته اقامت
چه شب بود آن شبش بیدار خوابی
نخوابید اعظم الاستاد غلامی
ز دست ِ خُرخر ِ آقا جمالی
پریشان شد ز خواب آقا غلامی
درست در اولین ساعاتی از خواب
ندا آمد ز هاتف بس پرتاب
ایا بابا غلامی ، خوابی ، بیدار
بخر چیپسی برایم روز ِ دیدار.
پرید آن خواب شیرین از سر یار
نخوابید تا به صبح بیدارِ بیدار
درست چهار ساعتی مانده به پرواز
خرید جنس خود کردیم آغاز
جمالی با سه چادر ، غلامی با اتو چای
نفس بردند ز ما از مخزن نای
سه ربع مانده به پرواز سوی مشهد
شدیم عازم به باند و کوی و مقصد
نشستیم در هواپیما به سختی
ز این چند کوله بار و بسته بندی
تمام شد این سفر با شور و شادی
بسی پر ماجرا و لطف و مادی
🌾🌾🌾🌾🌾🌾



داستان ماموریت به زاهدان در تاریخ 1386/11/19 با اتوبوس به اتفاق غلامی و بنده یی