نمی دانم بگویم یا نگویم
که شیطانی نشسته روبرویم
که از حرفش بسی آزرده رویم
که باد غم نشسته در گلویم
چنین گوید که من بیهوده گویم
خدا داند ز حرفش؛ آبرویم
میان رنج و نقمت بذله گویم
امید و روزنی بهرم بجویم