رحمت الله سعیدی همکلاسی روزی از آن چون روزها در غربت و تنهایی ها در عین سستی جان ما پختش غذایی به
رحمت الله سعیدی همکلاسی
روزی از آن چون روزها
در غربت و تنهایی ها
در عین سستی جان ما
پختش غذایی بهر ما
نامش نهاد بر بخت ما
بدبختی چند وقت ما
رمضانی هم مهمان ما
پرسیده از آن یار ما
نامش بگو ای جان من
تا لب گشاید یار ما
طفلی بر آمد کار ما
پاسخ بداد در جای ما
اسمش بگفت از گفت ما
بدبختی سامان ما
بابا چنینگفت پیش ما
خجِّل تو ای اولاد ما
لاتدخل فی کار ما
دنیا شود در نار ما
اُخرج تو از این حال ما
کمگوی سخن در جای ما
حبی بخور در دار ما
لبخند زدن احباب ما
ای یار ما ای دام ما
ای سعیدی چون جان ما
آزار مده احباب ما
توپ و تشر داری به ما
عاشق شدی در صف ما
آزار دهی آزاد ما
دل گر نداری جان ما
دیگر نیا در راه ما
سستی مکن در کار ما
لبخند بزن بر جان ما
آتش مکن بر جان ما
هرگز مسوز از نار ما
قرعه زدیم در بین ما
افتاده بر آن یار ما
وان سعیدی دلدار ما
هر روزه و هر شام ما
صبحی صدا کرد خواب ما
....ندارد یار ما
آن مراقب دلدار ما
لبخند زدن احباب ما
از حرکت دلدار ما
ظهر و مسایی شام ما
حوله برون کرد راه ما
تطهیر نمود آن جای ما
خشمی گرفت آن یار ما
گفتا مزن بر حال ما
باشد جفا در کار ما
باشد جفا در کار ما
غذا پختن رحمت الله سعیدی با عنوان غذای بدبختی1379/10/30 🤔